تبلیغات
با کاروان
با کاروان
مولانا ... غزل ,

این جا کسی است پنهان دامان من گرفته

خود را ز پس کشیده پیشان من گرفته

 

این جا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جان

باغی به من نموده ایوان من گرفته

 

این جا کسی است پنهان همچون خیال در دل

اما فروغ رویش ارکان من گرفته

 

این جا کسی است پنهان مانند قند در نی

شیرین شکرفروشی دکان من گرفته

 

جادو و چشم بندی چشم کسش نبیند

سوداگری است موزون میزان من گرفته

 

چون گل شکر من و او در همدگر سرشته

من خوی او گرفته او آن من گرفته

 

در چشم من نیاید خوبان جمله عالم

بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته

 

من خسته گرد عالم درمان ز کس ندیدم

تا درد عشق دیدم درمان من گرفته

 

تو نیز دل کبابی درمان ز درد یابی

گر گرد درد گردی فرمان من گرفته

 

در بحر ناامیدی از خود طمع بریدی

زین بحر سر برآور مرجان من گرفته


بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت

تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته

 

ساقی غیب بینی پیدا سلام کرده

پیمانه جام کرده پیمان من گرفته

 

من دامنش کشیده کای نوح روح دیده

از گریه عالمی بین طوفان من گرفته

 

تو تاج ما وآنگه سرهای ما شکسته

تو یار غار و آنگه یاران من گرفته

 

گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگر

عشاق روح گشته ریحان من گرفته

 

یاران دل شکسته بر صدر دل نشسته

مستان و می‌پرستان میدان من گرفته

 

تبریز شمس دین را بر چرخ جان ببینی

اشراق نور رویش کیهان من گرفته

 


|+| نوشته شده توسط جلیل در جمعه 4 بهمن 1392 و ساعت 03:15 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در جمعه 4 بهمن 1392 ساعت 03:29 ب.ظ

سیمین بهبهانی ... غزل ,

بروید تا بمانم، بروید تا بمانم

که من از وطن جدایی، به خدا نمی توانم

 

چو مجال تن شود طی، چو بریزدم رگ و پی

تو همان«حکایت نی» ، شنوی ز استخوانم

 

شب غربت ار چه رنگین ، ز بلور و نور آذین

به چه کار آیدم این، که در او نه شادمانم؟

 

ز گدازه های آتش، شب و روز در کشاکش

چو خیال من مشوش ، شده ذهن آسمانم

 

گُلِ روشنی نهان بِه، خفه در چراغدان بِه

که به گوش ها سنان به، ز خروش گزمگانم

 

حرمی که سایه می زد، به سرم اگر بریزد

دلِ من کجا گریزد، که مقیمِ آسمانم؟

 

من و کودکان و پیران، غم جنگجو دلیران

به همین خموش ویران، که در اوست آشیانم

 

من و کنجِ این پریشان، به دیار سفله کیشان

نروم که مهرِ ایشان، به گدا وشی ستانم

 

اگر این کبود ایوان، نه گشاده است و خندان

زمن است و شهروندان، نه به وام، سایبانم

 

با امید روز بهتر، پی گام ، گام دیگر

زده ام به سویِ باور، بروید تا بمانم


|+| نوشته شده توسط جلیل در جمعه 11 اردیبهشت 1388 و ساعت 12:00 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

رباعی ... رباعی ,

صفی علیشاه

یارب نشود بلاکشی محرم هجر

عشق ارچه کشد ولیک داد از دم هجر

   

پروانه به شعله داد جان، ما به فراق

او را دم وصل کشت و ما را غم هجر

   

اولحسن میرزا

با زلف بتی به بند و بست آمده ایم

آزاد ز قید هر چه هست آمده ایم

  

از کعبه خداپرست  آیند همه

جز ما که ز کعبه بت پرست آمده ایم

       

نثار میرزا محمد

تا چند بباید غم فردا بخوریم

آن به که به جای غصه صهبا بخوریم

   

زان پیش که خاک خون ما را بخورد

ما خون وی از گردن مینا بخوریم

    

شحنه مازندرانی

شیخی که شکست او زخامی خم می

زو عیش و نشاط باده خواران شد طی

   

گر بهر خدا شکست ای وای به ما

ور بهر ریا شکست ای وای به وی

  

عاشق اصفهانی

ای ساقی گلچهره زیبای همه

ای سرو سهی قامت رعنای همه

  

پر کن قدحی که زود خواهی دیدن

خالی به کنار این چمن جای همه


|+| نوشته شده توسط جلیل در سه شنبه 11 فروردین 1388 و ساعت 12:08 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

نشاط ... غزل ,

شب عید است بیا تا لب ساغر گیریم

غم سی روزی به یک جرعه ز سر برگیریم

 

دور ماه فلک امروز به پایان آمد

وقت آن است که دور قدح از سر گیریم

 

سبحه و خرقه سالوس به یک سو فکنیم

راه رندان قدح نوش قلندر گیریم

 

شست و شویی به رخ از چشمه حیوان جوییم

به کف آیینه بر آیین سکندر گیریم

 

تا به دیدار ظفر دیده منور گردد

سرمه از خاک در شاه مظفر گیریم

 

خستگان را نبود تا خبری زود دلا

خیز تا جای در آن زلف معنبر گیریم

 

دوستان را همه لب بر لب ساغر نگریم

دشمنان را همه سر بر دم خنجر گیریم

 

رخنه در کار غم افتاد نشاط از قدحی

کو خمی تا که وجودش ز میان بر گیریم


|+| نوشته شده توسط جلیل در شنبه 1 فروردین 1388 و ساعت 01:28 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

رباعی ... رباعی ,

سلطان ابوسعید

پرسید کسی زمن که معشوق تو کیست

گفتم که فلان کس است مقصود تو چیست

 

بنشست و به های های بر من بگریست

کز دست چنان کسی تو چون خواهی زیست

 

حکیم شفائی اصفهانی

ای آنکه به حسن در لطافت ماهی

هر چند که کوتاه قدی دلخواهی

 

شاخ گلی از پستی خود عار مدار

عمر منی از بهر همین کوتاهی

 

شهودی لاهیجانی

دل آتش غم بر سر خود بیخته دید

در کوی تو صد هزار خون ریخته دید

 

در زلف تو رفت تا قراری طلبد

آنجا دو هزار چون خودآویخته دید

 

عشقی کاشانی

دل گفت مرا علم لدنی هوس است

تعلیمم کن اگر تو را دسترس است

 

گفتم که الف گفت دگر هیچ مگوی

در خانه اگر کس است یک حرف بس است

 

امیر معزی سمرقندی

گر نور مه و روشنی شمع توراست

این کاهش و سوزش من از بهر چراست

 

گر شمع توئی مرا چرا باید سوخت

ور ماه توئی مرا چرا باید کاست


|+| نوشته شده توسط جلیل در یکشنبه 18 اسفند 1387 و ساعت 12:15 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

رباعی ... رباعی ,

مسیحی شبستری

ای دلبر عیسی نفس ترسائی

خواهم که به پیش من تو بی ترس آئی

 

گه پاک کنی به آستین چشم ترم

گه بر لب خشک من لبِ تر  سائی

 

خیام

تا زهره و مه در آسمان گشته پدید

بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید

 

در حیرتم از باده فروشان کایشان

زین به که فروشند چه خواهند خرید

 

سلطان ابوسعید

غازی ز پی جهاد اندر تک و پوست

غافل که شهید عشق فاضل تر از اوست

 

در روز قیامت این به آن کی ماند

کان کشته دشمن است و این کشته دوست

 

سلطان ابوسعید

ای روی تو ماه عالم آرای همه

وصل تو شب و روز تمنای همه

 

گر با دگران به از منی وای به من

ور با همه کس همچو منی وایِ همه

 

ابوالفرج رونی

از گل طبقی ساخته کاین روی من است

وز مشک زره بافته کاین موی من است

 

از خلد دری گشاده کاین بوی من است

آتش به جهان در زده کاین خوی من است


|+| نوشته شده توسط جلیل در شنبه 10 اسفند 1387 و ساعت 01:43 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

فرصت الدوله شیرازی ...

ماهم چو ز پرده رخ نشان داد

هر اهل نظر که دید جان داد

  

آن غنچه ناشکفته در باغ

سری ز دهان او نشان داد

 

گفتم که به بوسه ای دهم جان

یک بوسه برای امتحان داد

 

این فخر مرا بس است کآن ماه

راهم چو سگان در آستان داد

  

ای شاهسوار حسن، عقلم

تا دید تو را، ز کف عنان داد

  

گر قصد تو در هلاک من بود

مقصود تو را خدا چنان داد

 

چشم تو به غمزه ای مرا کشت

لعل تو حیات جاودان داد

 

جانی که به دست داشت فرصت

در پای تو خوش به رایگان داد

 


|+| نوشته شده توسط جلیل در دوشنبه 5 اسفند 1387 و ساعت 12:09 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

مولوی ... غزل ,

تو را در دلبری دستی تمامست
مرا در بی دلی درد و سقامست
  

بجز با روی خوبت عشقبازی
حرامست و حرامست و حرامست

   
همه فانی و خوان وحدت تو
مدامست و مدامست و مدامست

  
چو چشم خود بمالم خود جز تو
کدامست و کدامست و کدامست

     
جهان بر روی تو از بهر روپوش
لثامست و لثامست و لثامست
   

به هر دم از زبان عشق بر ما
سلامست و سلامست و سلامست

      
ز هر ذره به گفت بی زبانی
پیامست و پیامست و پیامست

  
غم و شادی ما در پیش تختت
غلامست و غلامست و غلامست
   

اگر چه اشتر غم هست گرگین
امامست و امامست و امامست
   

پس آن اشتر شادی پرشیر
ختامست و ختامست و ختامست
   

  تو را در بینی این هر دو اشتر
زمامست و زمامست و زمامست

   
نه آن شیری که آخر طفل جان را
فطامست و فطامست و فطامست

  
از آن شیری که جوی خلد از وی
نظامست و نظامست و نظامست

   
خمش کردم که غیرت بر دهانم
لگامست و لگامست و لگامست


|+| نوشته شده توسط جلیل در چهارشنبه 23 بهمن 1387 و ساعت 12:52 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

نوشته های پیشین
+ مولانا
+ سیمین بهبهانی
+ رباعی
+ نشاط
+ رباعی
+ رباعی
+ فرصت الدوله شیرازی
+ مولوی
+ داود رضا زاده
+ استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
+ پروین اعتصامی
+ پروین اعتصامی
+ فرصت الدوله شیرازی
+ دوست عزیزم داوود رضازاده از کتاب غزلی برای عشق
+ میرزا محمد داوری شیرازی
صفحات :
1 2 3 4