تبلیغات
با کاروان - سیمین بهبهانی
با کاروان
سیمین بهبهانی ... غزل ,

بروید تا بمانم، بروید تا بمانم

که من از وطن جدایی، به خدا نمی توانم

 

چو مجال تن شود طی، چو بریزدم رگ و پی

تو همان«حکایت نی» ، شنوی ز استخوانم

 

شب غربت ار چه رنگین ، ز بلور و نور آذین

به چه کار آیدم این، که در او نه شادمانم؟

 

ز گدازه های آتش، شب و روز در کشاکش

چو خیال من مشوش ، شده ذهن آسمانم

 

گُلِ روشنی نهان بِه، خفه در چراغدان بِه

که به گوش ها سنان به، ز خروش گزمگانم

 

حرمی که سایه می زد، به سرم اگر بریزد

دلِ من کجا گریزد، که مقیمِ آسمانم؟

 

من و کودکان و پیران، غم جنگجو دلیران

به همین خموش ویران، که در اوست آشیانم

 

من و کنجِ این پریشان، به دیار سفله کیشان

نروم که مهرِ ایشان، به گدا وشی ستانم

 

اگر این کبود ایوان، نه گشاده است و خندان

زمن است و شهروندان، نه به وام، سایبانم

 

با امید روز بهتر، پی گام ، گام دیگر

زده ام به سویِ باور، بروید تا بمانم


|+| نوشته شده توسط جلیل در جمعه 11 اردیبهشت 1388 و ساعت 12:00 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

نوشته های پیشین
+ مولانا
+ سیمین بهبهانی
+ رباعی
+ نشاط
+ رباعی
+ رباعی
+ فرصت الدوله شیرازی
+ مولوی
+ داود رضا زاده
+ استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
+ پروین اعتصامی
+ پروین اعتصامی
+ فرصت الدوله شیرازی
+ دوست عزیزم داوود رضازاده از کتاب غزلی برای عشق
+ میرزا محمد داوری شیرازی
صفحات :